غم بی کران
جمعه نوزدهم مرداد ۱۴۰۳، 19:34
من به همهجا پناه بردم تا غم دیگر با من نیاید.
به گوشههای خانه پناه بردم، غم آنجا هم بود.
به روی پشتبام رفتم تا ستارگان را تماشا کنم، غم آنجا هم بود.
در دشتهای سبز قدم زدم، غم آنجا هم بود.
زیر انبوه ابرهای خاکستری نشستم، غم حتی آنجا هم رهایم نکرد.
حالا، روی تختم دراز کشیدهام بیهدف به سقف زل زدهام اما..غم آنجا هم بود، در ذهنم ریشه زده بود، غمی بیپایان که هرگز قرار نبود سایه سیاهیاش را از روی سرم بردارد.
Miracoro