عجیب اما واقعی
یکشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۳، 0:9
داستان عجیبی شنیدم،
یکی تعریف میکرد پسرجوان عادت کرده بود با موتور دنبال آهو بیفته و انقدر گاز بده که آهو از نفس بیفته و بایسته.
زبون بسته با ایستادن پیام میداد که تسلیمم.
بیا و تمومم کن.
و جوون میرفت و سرش رو میبرید.
از هولناکی این روایت میشه خون گریه کرد.
گفت پدربزرگم بهش میگفت نکن پسر. حیوون رو اگر بخوان شکار هم کنند این راهش نیست...
پسر گفته بود چه کنم که لذت دارد.
تهش گفت ولی پسر خیلی زود مُرد تو جوونی
و به دلیل نفس تنگی زیاد....
Miracoro