اتفاقی که داره میوفته اینه که حس میکنم دارم مشاعرمو از دست میدم.
با خودم حرف میزنم ساعتها میخندم تو جمعم ولی حرفهام تو سرمه و بقیه چپ چپ نگاهم میکنن.سر سفره قاشق برنجی که ازش بخار بلند میشه تا نیمه ی راه میارم و استپ میکنم و یاد یه چیز خنده دار میفتم و یکم میخندم بعد که قاشق وارد دهنم میشه غذا یخ کرده!
خونهم بهم ریختهس میرم خونه انگار قبل من دزد اومده دیشب دیدم رو میز تلویزیون خاک نشسته،رو میز تلویزیون خونه ی منننن خاک نشسته!
روانشناس میگه اینا همش بخاطر تنهایی زندگی کردنه نیاز به همدم و همسر داری(حالا خانوم خودش ۴۴ سالشه و مجرده😐)
هیچ کاریو نمیتونم تموم کنم هدفام و برنامه هام نصفه نیمه مونده،جدیدا تو کارام اشتباه میکنم سوتی میدم.
ولی...
یجوری دارم فیلم بازی میکنم برای بقیه که یه نفر نیم ساعت باهام معاشرت میکنه منو الگوی خودش قرار میده فکر میکنه خیلی خوبم.
الانم اینارو اینجا میگم برای اینه که شماها منو نمیشناسین