انسانِ فانی

  • خانه
  • پروفایل
  • آرشیو
  • نوشته‌ها

خواب

چهارشنبه ۱۴۰۵/۰۷/۱۵، 3:38

خیلی خواب عجیبی بود .

تو بوتیک داشتی بهم زنگ زدی گفتی یه اتفاقی افتاده بیا پیشم من اومدم بعد تو نیومدی یکی از دوستات اومد الان دیگه اسمش یادم نمیاد ،شیرین،شیدا،شروین،نمی‌دونم ش داشت خلاصه

حالا منو این دوست تو یه دل نه صد دل عاشق هم شدیم، تا اینجا قابل درکه اما...

پسرِ پرویز چرا باید باهاش باشه؟؟؟ تو کجا اون کجا ؟چرا همه چی باهم قاطی شده ؟؟؟

حالا صحنه عوض میشه

منو دوستت که اسمشو می‌داریم شین داشتیم باهم درد و دل میکردیم و تنها بودیم و گریه میکرد و از خانواده‌ش بد می‌گفت

صحنه عوض شد

داشتیم میومدیم سوار ماشین بشیم ،گویا شین رو از خونه بیرون کرده بودن، پسر پرویزم باهاش بود!!!!!

اومد بشینه تو ماشین تو اومدی همو بغل کردین و خدافظی کردین ازش پرسیدی با کی میری منو که دیدی خیلی ناراحت شدی انگار نه انگار خودت زنگ زدی من بیام

صحنه عوض شد

توی یه خونه ای بودم با کلی آدم که هیچکدوموووو نمی‌شناختم

یکیشون که یه خانوم مسن بود گوشیش زنگ خورد و خبر فوت یکیو بهش دادن و اونم کیف پولشو برداشت هرچی کارت داشت شکوند.

صحنه عوض شد

منو شین و پسر پرویز تو ماشین بودیم به سرعت داشتیم می‌رفتیم ترمینال انگار که کسی تعقیبمون میکرد، اونارو تا یه جایی رسوندم ولی چون ترافیک بود پیاده‌شون کردم که زودتر برسن و خودمم داشتم میومدم خونه که یهو به ذهنم رسید چرا تنهاشون گذاشتم ؟برگشتم که برم ترمینال دنبالشون

(الان یادم افتاد شین تو ماشین ازم پرسید `زنجان` رو بلدی ؟منم گفتم اسمشو شنیدم ولی بلد نیستم برم.

و مادر پسر پرویز اصالتا زنجانیه!!!!!!)

خلاصه تو ره ترمینال داشتم خیلی خرکی رانندگی میکردم که درب سمت راننده از ماشین جدا شد افتاد ،وایسادم از ماشین پیاده شدم، پام رفت تو گل تو ماشین بودم بارون نمیومد پیاده که شدم بارون شدید میومد.

پام گیر کرده بود یکم زور زدم پامو در آوردم رفتم درو بردارم از زمین یکی بازومو گرفت برگشتم دیدم یه پسر جوون که اصلا نمی‌شناسمش،گفت جای پارک من پارک کردی !!گفتم بابا بیا برو من درگیرم گفت نه باید بریم پیش پلیس، پلیسم ده قدم پایینتر وایساده بود مارو تماشا می‌کرد ،من با این پسره رفتم پیشش گفتیم اینجوری شده یه دست تکون داد که یعنی برید !!

پسره رفت منم اومدم سمت ماشین درو جا بندازم.

دیدم در سالمه که سرجاشه ولی لاستیک پنچره،رفتم از صندوق زاپاس بردارم دیدم در صندوق بازه پرِ گل ،کیف پولمم توی صندوق مملو از گل بود.

تا همینجا شو یادم میاد موقع نوشتنشم یه چیزایی یادم رفت .

V_GH
Miracoro
© انسانِ فانی
طراح قالب: وبلاگ :: webloog
جدیدترین‌ها
  • خواب چهارشنبه ۱۴۰۵/۰۷/۱۵
  • سه شنبه ۱۴۰۵/۰۷/۱۴
  • فلسفه دوشنبه ۱۴۰۵/۰۷/۱۳
  • تازیانه دوشنبه ۱۴۰۵/۰۷/۱۳
  • پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۷/۰۹
  • V-GH پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۷/۰۹
  • یکشنبه ۱۴۰۵/۰۷/۰۵
  • چهارشنبه ۱۴۰۵/۰۷/۰۱
  • خواب سه شنبه ۱۴۰۵/۰۶/۳۱
  • خطاب به آن کس که بی وقفه برای پیروزی می‌تازد پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۶/۱۹
  • 250,000 پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۶/۱۹
  • پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۶/۱۲
آرشیو
  • مهر ۱۴۰۵
  • شهریور ۱۴۰۵
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
امکانات